تبليغاتX
من از نهایت شب حرف می زنم...

 

با سقوط دستای ما ، در تنم چیزی فرو ریخت

هجرتت، اوج صدامو از فراز شاخه آویخت

ای زلال سبز جاری ، جام خوب غسل تعمید

بی تو باید مرد و پژمرد، زیر خاک باغچه پوسید

فصلی که من با تو ما شد ، فصل سبز خواهش برگ

فصلی که ما بی تو من شد، فصل خاکستری مرگ

تو بگو جز تو کدوم رود ، ناجی لب تشنگی بود

جز تو آغوش کدوم باغ ، سایه گاه خستگی بود

بی تو باید بی تو باید ، تا نفس دارم ببارم

من برای گریه کردن، شونه هاتو کم میارم

چشم تو با هق هق من ، با شکستن آشنا نیست

این شکستن بی صدا بود ، هر صدایی که رسا نیست

ای رفیق نا خوشی ها ، این خوشی باید نمیره

جز تو همراهی ندارم ، تا شب از من پس بگیره

با تو بدرود ای مسافر ، هجرت تو بی خطر باد

پر تپش باشه دلی که ، خون به رگهای تنم داد...

آمدیم از پشت کوچه های خلوت خیال، همسفر شدیم بی آنکه بدانیم این منزل ره به کجا می برد. همدیگر را باور کردیم، قشنگ تر از دوستی های کودکانه و قسم یاد کردیم که با هم باشیم و ... با هم ماندیم. برای هم دست به دعا بردیم، از دلتنگی هامان گفتیم، عشق را به رشته تحریر در آوردیم و ... .

و کنون نمی دانم که چگونه باید دل برید. می روم و نمی دانم که در غربت چشمانم چه اتفاقاتی انتظار مرا می کشند.

دعا کنید که بتوانم به اینترنت دسترسی داشته باشم ، تا بیایم و باز از نزدیک قصه عشق بگویم و شما بشنوید. اگر نشد... رزا را ببخشایید. بدانید همیشه دوستتان داشته و دارم. بدانید ذهن پر اندوه مرا یاد تک تک شما عزیزان پر خواهد کرد . من با خاطرات شما زنده خواهم بود. ولی قول می دهم که بیایم وآپ کنم حالا به هر ترتیب شده. اول باید آنجا جا بیفتم بعد می آیم سراغ تک تکتان و دیگر از دست رزا در امان نخواهید بود. برایم دعا کنید من عشقم را به شما می سپارم. ببینم چه می کنید. نکند بیایم و ببینم که دیگر رزا از حافظه تک تکتان رخت بر بسته است.

شاید دوست خوبی نبودم و نتوانستم حق دوستی را به جا بیاورم ولی بدانید که شما برایم بهترین بودید. با نوشته هایتان مرا به کجاها که نکشاندید.

خداجونم! حالا که شاید برای من پایان راهست از تو می خواهم که دوستان مرا به هر آنچه می خواهند برسانی. من چشم انتظار موفقیت های بزرگی از همه ی این عزیزان هستم.

می آیم و باز این رزاست که حوصله تک تکتان را سر می آورد. آه که هرگز در بدترین کابوسهایم هم این لحظه را نمی دیدم. ای اشک ها ببارید که دیگر مرا تحمل و طاقتی نیست. پایان راه چه تلخ است پس چگونه است که زندگی می کنیم غافل از مرگ. روز دل کندن چه باید کرد؟

دوستان عزیزم حتی اگر نتوانم آپ کنم هر از گاهی به کافی نتی می روم و به تک تکتان سر می زنم. مرا فراموش نکنید. بدانید هرکه باشم و هر جا باشم، نام و خاطرتان در ذهن و خاطرم ماندگار خواهد بود.

همیشه آمدم و در نهایت کامنت هایم نوشتم " یا علی" ، اینبار هم می گویم بدرود دوستان گلم.

 

                            "یا علی"

+ چنین بنواخت قلم توسطرزا در جمعه دهم فروردین 1386 و ساعت 10:43 |

واژه ها یکی یکی از مقابل قلمم می گریزند. سرشار از حس گفتنم ولی نمی دانم باید از کجا شروع کنم.

روز اول یک عادت بودی و کنون یک واقعیت. واقعیتی که تمام وجودم به تو معنا می دهد.

نمی دانم حس تو به من چیست؟ حتی نمی دانم که این مطالب را می خوانی یا نه؟ نمی دانم که تو هم در به در کوچه باغهای خاطرات سبزمان هستی یا نه؟

ولی بدان دیگر بی تو زندگانی پوچ من معنا ندارد. تو برایم همه ی عمر هستی. شمع شو تا پروانه وار گرد وجودت بگردم و جان فدایت کنم. دریا شو تا در تو غرق شوم. کوه شو تا فتحت کنم ولی...

نگو رهایم کن که نمی توانم.

این آپ فقط برای توست برای تو که کنون دورتر از دوری. حتی صدای گاهمهایت را هم نمی توانم بشنوم. بدان دلم برای تو تنگ شده است. دلم برای با تو بودن تنگ شده است.

در سایه سار نا امیدی فریاد بر می آورم که:

هرگز رهایم نکن.

می گویند که به کسی که دوستش داری هرگز نگو که چه احساسی به او داری ولی من به تو می گویم که...

بدون تو می میرم.

محبوب من ! بگذار سر بر آستانت نهم و جان فدایت کنم تا همه به این باور برسند که به حقیقت دوستت دارم.

تو تنها کسی هستی که می خواهم همه چیز از آن تو باشد. هرگز به تو حسادت نمی ورزم چون تو تمام وجود منی.

هرگز از این عشق دست نخواهم کشید و فریب دیو صفتان را نخواهم خورد. چون کنون چون تویی دارم که تو خود نداری.

یا وصال میسر می شود یا...

سنگ لحد مهمان تن زارم می گردد.

****************

به بهانه ی فرا رسیدن بهار و سال جدید:

دوستان گلم پیشاپیش سال نو رو به همه تون تبریک می گم و امید وارم سال خوبی داشته باشین.

 

+ چنین بنواخت قلم توسطرزا در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 9:8 |

ای آشنای من!

بسیار شب که خواب خوش از سر ربوده ام

بانگ فرشتگان خدا را شنوده ام

تا بهترین سروده ی خود را سروده ام

ای آنکه شعر ناب مرا گوش می کنی

جانم فدای تو

هر کجا که بوده ام

یاد تو بوده ام

زیباترین سروده تویی

شعرم تویی که بر سر عالم نشسته ای

هر گه سروده ام

جسم تو را و روح تو را سروده ام

روز اول که قدم بر این راه نهادم، تنها هدفم تقدیم زیباترین و عاشقانه ترین مطالب به آن بود که صمیمانه دوستش داشتم. اما قدم به قدم که جلو آمدم دیدم نه!!! تنها این هدف من نباید باشد. وقتی دوستان من آرزوها و عواطف زیبایشان را در وبلاگشان جا می دهند ، پس من هم می توانم. اینبار یا علی گفتم و از جان و دل خواستم که آرزوی مرتضی را بر آورده کنم، می خواستم او هم لذت داشتن خواهر را با تمام وجود احساس کند ، اما هیهات که داداش مرتضی من در پس وقوع یک حادثه وحشتناک برای همیشه کرکره را پایین کشید و دیگر سراغی از ما نمی گیرد.

در وبلاگهای پر از احساس و مملو از عواطف خالص و بی ریا ، به شباهتهای فرید خان با خودم پی بردم . برایم جالب بود ، دو نفر که تا به حال هرگز همدیگر را ندیده اند ، اینقدر احساسات مشترکی داشته باشند!

فرید در بدترین لحظات دستم را گرفت و روزهایی بود که به غیر او ، نوشته های مرا خریداری نبود.

در پس تنهایی های مهران ، هر از گاهی به او هم سر زدم و لمس کردم که چقدر تنهاست. حرفهای دل مهران ، همچون قابی بر صفحه ی وبلاگش خودنمایی کرد و شاید تنها من می فهمیدم که او چه می نویسد و چه می گوید.

صداقت گفتار ، همیشه رمز موفقیت است ، این را از نوشته های امین فهمیدم. براستی که همیشه نوشته هایش مرا به وجد می آورد و مرا با خود به دنیای دیگری می برد، دنیایی که در آن از دورنگی و فریب هیچ خبری نبود. شاید در جمع  ما کوچکترین نفر امین باشد که براستی چه زیبا می نوازد.

همیشه مرگ پایان همه چیر نیست، گاهی اوقات باید بود و روی همه ی سیاهی های زندگی را کم کرد، باید بود و با زندگی جنگید. باید بود و... تمام خاطرات بد را از زوایای ذهن پاک نمود. باید همچون سعید با نا گواریها جنگید ، چون همه ی ما حق زندگی داریم تا روزی که که اجل به ما مهلت بدهد.

عاشق باید امید وار باشد، کلامی که رضا با آن وبلاگ آسمانیش به من آموخت. ولی افسوس که در کمرکش این راه مدتی تنهایم گذارد . قلم رضا را اشکان برداشت و اینبار مثل سابق و حتی پر شور تر از قبل ، به راه وبلاگ آسمانی ادامه داد، تا کلمه عشق را معنا کند. اشکان سوگند یاد کرده است که هرگز این قلم رابر زمین ننهد و بنگارد بر صفحه ی این وبلاگ آسمانی.

خود را در پس نوشته های پر معنای منصور یا فتم. دانستم که فرق من و او بسیار زیاد است، دانستم چگونه حقیری چون من را عضو شدن به انجمن عشاقی چون آنان. نوشته های مزبوحانه ی من در برابر عظمت نگاره های منصور رنگ باخت و به این باور رسیدم که حتی عشق را هم می شود نوشت!!!

در این زمانه ی ماشینی که مردانگی گوهر کمیابیست که بشر برای یافتن آن راه را به بیراهه می رود، صدق کلام اصغر آقا کامیونی مرا به این باور رساند که هنوز می شود مرد بود. برایش آبجی کوچکی شدم که هر روز و هر لحظه مرا با کامنت هایش شرمنده نمود و به من فهماند از آن دست آدمهایی نیست که وقتی تعداد نظراتشان به 20 می رسد، تو را در زیر این  همه ارادت خرد نمایند و هرگز تو را نبینند.

کمیل جان! خدایی را که من در باورم ساخته بودم تو با آن مطلبت از بین بردی و به من فهماندی که چه آسان می شود خدای جهانیان را دوست داشت . در برابر کلام اهوراییت ، تفکرات باطلم ترک برداشتند و به این باور رسیدم که آری خدای من آنقدر مهربان است که همیشه برایم وقت دارد. می خواهم در مکتب تو شاگردی کنم باشد که غبار قلمت بر صفحه روزگارم بنشیند و درس عاشقی به من بدهد.

همیشه دنبال نویسنده های بزرگ بودم و تصورم این بود که نویسنده های بزرگ در بهترین قصرها  روزگار می گذرانند، غافل از اینکه ساکاریس با آن قلم شیوایش یکیست مثل من و تو ، بدور از همه آنچه که تصور می کردم.

نوشته های زیبای امیر روح خسته ی مرا صیقل داد و به منی که تا کنون همه چیز را سخت در هم تنیده بودم ، یاد داد که می شود دمی شاد زیست، فارغ از همه ی هیاهوهای درون.

این آپ من بهانه ای بود برای تشکر از همه ی کسانی که در این سال راه و مسلک وبلاگ نویسی را به من آموختند و چه زیبا بنده نوازی نمودند و عرق از جبین این تازه نفس زدودند. با هم و پر شور تر از قبل ادامه می دهیم. باشد که جشن تولد یکصدمین سال وبلاگ سایه را در کنار هم جشن بگیریم.

عزیزان من همه ی شما را دوست دارم و به هر کدامتان صمیمانه عشق می ورزم. تنهایم نگذارید که کبوتر ره گم کرده ای را چون من ، ماوای گرمی چون آغوش شما می باید...

 

+ چنین بنواخت قلم توسطرزا در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 15:57 |

تقدیم به تو که امروز نوای قلبم تنها یاد توست:

ای مونس شبهایم، در موسم تنهایی

وقتست که این مجلس ، با باده بیارایی

رفتی و نپرسیدی، بعد تو چه شبهایی

تا صبح نیاسودم، در عزلت و تنهایی

از باد صبا گشتم، آگه ز تو و از تو

دردا که تو خود دانی ، از عشق و شکیبایی

هر چند بهم نزدیک، اما چه ز هم دوریم

اینجا من و تو یک سقف، در گنبد مینایی

من هیچ نمی خواهم ، تنها تو سلامت باش

جانم به فدای تو، هر چه تو بفرمایی

این فاصله را باید ، با عشق بتارانیم

در حسرت دیدارم، صد کوی بپیمایی

من با تو بیاسایم، با یاد تو ای جانا

یادت همه جا با من ، هر وقت و به هر جایی

این غم نه کسی داند، نه کس بتواند داشت

جز من که تویی دارم ، یک عاشق شیدایی

در کوی تو ای ساقی، بسیار سبو بشکست

این میکده خاموشست، ای کاش که باز آیی

 

"با خودم می گم، عشق یعنی تحمل. یعنی شکیبایی، یعنی صبوری. اما یکی نیست به من بگه ،آخه تا کی؟ نمی خوام، من هیچی نمی خوام، فقط می خوام اون الان اینجا باشه. مثل شما پشت سیستمش نشسته باشه و برای من کامنت بذاره. نه اینکه بین اون همه سرباز، بغضش تو گلو خفه بشه. دیگه نمی دونم چه جوری باید تحمل کنم؟ کاش عاشقا رو سربازی نمی بردن...نخندین به حرفام، دعا می کنم همه تون یه روز مثل من گرفتار بشین..."

 

 

+ چنین بنواخت قلم توسطرزا در شنبه هفتم بهمن 1385 و ساعت 8:46 |

یک شب پاییزی

 که دل تار و پر اندوه مرا

  برق چشمک زن مست تو شکست

   به شگفتی دیدم

    که در این گنبد گردون سیاه

     در نبود مهتاب

      یک ستاره

       در آن سینه ی تاریک پر از درد زمین

        و به گستردگی بارش زیبای بهار

         شراب نور می بارد.

 

یک شب پاییزی

 بعد یک سال گذشت

  که دلی پر آشوب

   هم چنان در پس خاموشی خود می شکند

    صفحه روشن شب می آید

     و در آن می بینم

      که ستاره چون اشک

       از تمنای درون می جوشد

        چشم تاریک جهان می شوید

         و زمین می ریزد

          بعد از آن غنچه غمگین دلم می بیند

           که بهار می آید...

+ چنین بنواخت قلم توسطرزا در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 و ساعت 11:10 |

شرح عاشقی

همه چیز از یک سلام شروع شد.از یک سلام در یک اتاق شلوغ، اتاقی که ارتباط همه برای اولین بار با این کلام شروع می شد، اتاق پر طرفدار چت.

او راست گفت و من دروغ. لزومی نداشت به آنکه نمی شناختم راست بگویم. دوستم وسوسه ام کرد و برای اولین بار پیشنهاد کردم که شماره اش را بگیرم، گرفتم اما قرار بود فرناز حرف بزند نه من. اما او حرفی نزد و گوشی تلفن را به من داد و ... آغاز گشت یک ارتباط پایدار که امروز نه ماه و 18 روز از آغازش می گذرد. همیشه می ترسیدم یک روز تمام شود مثل همه عشقهای چتی ، می ترسیدم خانواده اش مخالفت کنند ، می ترسم به یکی دیگر علاقه پیدا کند و هزاران ترس دیگر...

اما تمام نشد حداقل که تا امروز اینگونه بوده است، خانواده اش مخالفت نکردند حتی او را به جلو هل دادند و به هیچ کس دیگر هم علاقه پیدا نکرد...

هرگز باور نمی کردم آنکه قرار است روزی دروازه قلبم را بگشاید ،در اینترنت سراغم بیاید. نمی خواهم نصیحتم کنید که چشمانت را بیشتر باز کن و از این حرفها. آخر من رفتم و او را دیدم. با خانواده اش برای ملاقاتم آمدند. پدر و مادرش بسیار خوب از من استقبال کردند. هرگز در باورتان هم نمی گنجد که چه پیش آمد.اما به هر حال برگه تازه ای در دفتر زندگیم ورق خورد و امروز آمده ام دلیل این تاخیر چند ماهه را به شما دوستان عزیزم بگویم. شما که هر روز به یادتان بودم.

رزا اگر تاخیر داشت، مربوط به سفرش بود به سفری که رفت تا سرنوشتش را خود رقم بزند. همیشه سخت ترین ها برای وصال کنار گذاشته شده است، اما من می خواهم دست در دستش به مقابله با همه این مصائب بروم.

امروز آنچنان مبتلایش شده ام که دیگر مرا تاب و توانی برای دور ماندن از او نیست. اما همه چیز را می پذیرم اگر در نهایت او منتظرم باشد.

+ چنین بنواخت قلم توسطرزا در دوشنبه بیستم شهریور 1385 و ساعت 16:19 |

تقدیم به یگانه عشقم:

یک شب پاییزی

که دل تار و پر اندوه مرا

برق چشمک زن مست تو شکست

به شگفتی دیدم

که در این گنبد گردون سیاه

در نبود مهتاب

یک ستاره

در آن سینه ی تاریک پر از درد زمین

و به گستردگی بارش زیبای بهار

شراب نور می بارد.

یک شب پاییزی

بعد یکسال گذشت

که دلی پر آشوب

هم چنان در پس خاموشی خود می شکند

صفحه روشن شب می آید

 و در آن می بینم

که ستاره چون اشک

از تمنای درون می جوشد

چشم تاریک جهان می شوید

و زمین می ریزد

بعد از آن غنچه ی غمگین دلم می بیند

که بهار می آید.

+ چنین بنواخت قلم توسطرزا در یکشنبه یکم مرداد 1385 و ساعت 8:58 |

مادر سر چشمه گیتی...

غنچه ای در سبزه زار زیبای طبیعت شکفت و کلمه ی مادر ، در پهنه گلبرگان سرخ آن او که همچون خون مادر است ، بیرون جهید و خود را در آسمان بیکران آبی  سوار بر بال پرنده محبت دید.

آری! به راستی مادر کیست که گیسوانش هم چون گیسوان فرشته طلایی است؟ مادر کیست که زمزمه محبتش لالایی اوست؟

مادر آنست که گهواره چوبین فرزندش را از لابلای صخره ها و از میان آبشارها و صدها گل زیبای یاسمن بیرون می کشد و با دستان مهرآمیزش آن را تکان می دهد...

مادر آنست که اشکش همچون شبنم بر قلب گلبرگ ، گل عشق است، صدایش هم چون مرغ غزل خوان در طبیعت است و بوسه اش همچون نور خورشید بر سبزه زار است و استواریش همچون کوهی بر دل خاک...

روزت را ارج می نهم و بوسه میزنم بر جای پایت.

مادرم:

قدمهایت را بر روی چشمانم بگذار، تا چشمانم بهشت را نظاره کنند...

سلام سلام سلام:

اول روز مادر و روز زن و مهم تر از همه روز تولد بانوی دو عالم فاطمه زهرا( سلام الله علیها ) رو به همتون تبریک می گم. دوم اینکه ممنونم ، واقعا ممنونم که رزا رو تو این دوره زمانی پر از اضطراب رها نکردین. حالا اومدم که بازم بگم یا علی و هر هفته آپ کنم.

امیدوارم تا همیشه با هم بمونیم. اگه بهتون کم سر زدم منو باید ببخشین. دیگه تکرار نمیشه (قول قول)

بازم ممنون و متشکر.

یا علی

 

+ چنین بنواخت قلم توسطرزا در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 18:53 |

 

قاصدک هان چه خبر آوردی؟

خوش خبر باشی اما ، اما

گرد بام و در من ، بی ثمر می گردی.

انتظار خبری نیست مرا

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که ترا منتظرند.

قاصدک ! در دل من

همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی ، جایی؟

قاصدک ! ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند...

_____________________________

به هر حال امتحانام و بعدش کنکور کارشناسی بهانه ای شدند که برای یک ماه و یا بیشتر دیگه آپ نکنم .

اینو برای همه شما دوستانم می گم که به خاطر خودم و وبلاگم به من سر می زنین:

 " دوستتون دارم و تو این چند ماه که باهاتون بودم ، دوستای زیادی پیدا کردم که یقینا همیشه با من خواهند بود"

بهتون سر می زنم ، دوستتون دارم ، من بر میگردم تا  باز هم در کنار شما باشم ، منتظر من باشید. هر وقت آپ کردین خبرم کنین ...

                                                            صفای همه تان

+ چنین بنواخت قلم توسطرزا در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 7:4 |

:

نیمی آواز ، نیمی سکوت ، نیمی نور و نیمی سوت و کورم و همواره از تو دورم. به رنگین کمان که می نگرم  ، به عطرهای بیکران که دست می زنم ، از تو دورتر می شوم. این همه فاصله را چگونه تاب بیاورم؟ کاش می توانستم برای شبهای وحشی ام کمی مهتاب بیاورم.

کدام کتاب را بخوانم؟ کنار کدام خوشه انگور بمانم؟ به سوی کدام اقیانوس پارو بزنم؟ چه کنم با دل مظلومم؟ کدام سیب بوی دهان تو را دارد؟ بوی عشق و مهربانی را؟ در چشم چه کسی تصویر تو را شفاف تر می بینم؟

وقتی با توام ، چراغ اتاقم خاموش نمی شود و هیچ خاطره ای فراموش نمی شود. وقتی با توام ملکوت در دستهای کوچک منست و می توانم به همه فخر بفروشم.

دیشب باز از تو سرودم و همه ستاره ها برای نظاره ات به زمین آمده بودند. به نظاره این دل غمگین آمدند...

همواره از نوشته ام . گریه ها و خنده ها ، بالهای پرنده ها ، هر چه بود و هست ، لحظه های بی شکست ، قصه های واپسین و عشقهای آتشین ،همه مرا به یاد تو و خاطرات شیرینت می اندازند.

بگو چگونه تحمل کنم لحظه های بی حضورت را؟ بگو چند صبح دیگر باید برای آمدنت زیر گنبد مینایی جبین به سپهر سایم ؟ بگو...

تو را دوست دارم و تا ابد منتظرت خواهم ماند ، تا کلمه انتظار از این همه انتظارم خسته شود.

+ چنین بنواخت قلم توسطرزا در جمعه دوازدهم خرداد 1385 و ساعت 15:56 |
 

 

در تشویشی گنگ و یخ زده به هر سو نظری می اندازم ، تا در تمام ذرات تو را فریاد زنم. در این دنیای سرد و بی عاطفه باز بالهایم را می گشایم تا به سوی تو پرواز کنم ...

به سوی تو که آرامبخش دل خسته منی، چرا که مجنون بادیه گردی چون تو را ، لیلای بی اوصافی چون من می باید.

 دوستت دارم ای مهربان من...

+ چنین بنواخت قلم توسطرزا در چهارشنبه سوم خرداد 1385 و ساعت 15:40 |

تو را دوست دارم:

یک شاخه گل سرخ کافیست تا دوباره شعر بگویم و چند قطره باران شبانه ، تا دوباره عاشق بشوم.

یک پنجره باز کافیست تا دوباره عطر تو را نقاشی کنم و چند برگ زرد رها شده در باد ، تا دوباره قدر بهار را بدانم.

نگاه کن ! آفتاب ساعتهاست پشت در اتاق ایستاده است و گنجشک های بی پناه بالهایشان را به پنجره چسبانده اند. کتابها در قفسه کتابخانه ام آواز می خوانند. دلم می خواهد سقف را به یکباره بردارم تا دستهایم بی هیچ مانعی آسمان را لمس کنند.

نگاه کن ! نامت را به وضوح روی بوسه های کوچکم نوشته ام و همه واژه هایم دارند به سوی تو می آیند...

 

" راستی دوستان گلم ، این بنده حقیر از فردا عصر دیگه تا یه هفته آپ نمی کنم ، یعنی دارم میرم پابوس امام رضا(ع) و اگه قابل باشم برای همه تون دعا می کنم.

اول برای یگانه عشقم که مدهوش ثانیه های با او بودنم ، بعد برای داداش خوبم مرتضی ، حمیدرضا قاسمی که نامه هاش به خدا منو به وجد میاره ، منصور خان که همیشه شرمنده نظراتش هستم ، آقا رضای آسمونی که هیچ وقت فراموشم نمی کنه ، بردیا که هم رشته ایم ، ساکاریس که واقعا کارش بیسته ، علی آقا خردپیر که بهمون هر از چندگاهی سر می زنه ، شمیم خانوم و رویا جونم که محبتشون بهم ثابت شده ، فرانچسکو که می دونم آرزوی دوتامون قهرمانی ایتالیا تو جام جهانیه و همه دوستانی که منو شرمنده محبتهای بی دریغشون کردن... راستی امین و میثم که چند وقتیه یه خورده سر سنگین شدن."

+ چنین بنواخت قلم توسطرزا در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 16:33 |

من در این آیه تو را آه کشیدم ، آه

من در این آیه تو را

                    به درخت و آب و آتش پیوند زدم

 

+ چنین بنواخت قلم توسطرزا در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 17:17 |

تو به من خندیدی

       و نمی دانستی

               من به چه دلهره از باغچه همسایه

                        سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

                       سیب را دست تو دید

                      غضب آلود به من کرد نگاه

                           سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز ،

سالهاست که در گوش من آرام ،

                                        آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

    می دهد آزارم

       و من اندیشه کنان

           غرق این پندارم

               که چرا خانه کوچک ما

                    سیب نداشت

 

+ چنین بنواخت قلم توسطرزا در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 16:50 |

سلامی به لبخند عاشقانه همه تان :

می خواهم بگم که شاید پیش از این احساس می کردم که تنهام، ولی حالا همه چیز متفاوته و رزا دیگر تنها نیست چرا که اول عشقش و دیگر شما ، همه دوستانش مرحله به مرحله و قدم به قدم با او هستید.

رزا هرگز نا امید نبوده و نخواهد بود ، اگر مطالب وبلاگم باعث شده که اینگونه احساس کنید بدونید تنها یک اشتباه بوده و رزا خود را خوشبخترین و شاد ترین و عاشق ترین موجود هستی فرض می کنه( شاید اولین نباشم ولی می خواهم که باشم ، چون اعتماد بنفس قوی دارم ).

می دونید دوستان ، من دانشجوی ترم آخرم و اگه دیر به دیر آپ می کنم دلیلش تنها حجم سنگینه درسها تو این ترم آخره. پس ببخشید اگه دیر به دیر بهتون سر می زنم.

برای من و عشقم دعا کنید که خدا هر چی سریعتر ما دو تا رو به هم برسونه چون تحمل این همه فاصله برام خیلی سخته... دیگه نمی دونم چه جوری این همه فاصله رو تحمل کنم...

برامون دعا کنید چون یقین دارم و مطمئنم که...

" دل بی ریا خانه رحمت است

اگر شد، در آن گوشه جا کن مرا

در آن لحظه های خلوص و نیاز

دعا کن، دعا کن، دعا کن مرا "

                                                       ( یا علی)

+ چنین بنواخت قلم توسطرزا در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 17:28 |
+ چنین بنواخت قلم توسطرزا در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:18 |

اي آرام بخش لحظه هاي ديوانگي من من مست نگاه هاي توام، مي خواهم با تمام اخلاص فرياد بزنم که به اندازه همه درياها دوستت دارم....

+ چنین بنواخت قلم توسطرزا در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:16 |

در پرسه های هر شبم ، وقتی که تنها می شوم

چون ابر بی باران شب ، لبریز غمها می شوم

دیگر کشیده کار من ، تا عرصه ی دیوانگی  

دلتنگ و دلتنگم ببین ، از این همه بیگانگی

آنجا که تنها می شوی در لحظه های بی کسی

در این مسیر بی امان وقتی به پایان می رسی

بنگرمرا ، بنگرمرا ، در اوج این ویرانگی

شرمت نیاید از خدا ، از این همه بیگانگی

می خواهمت ای آشنا با این همه بیگانگی

+ چنین بنواخت قلم توسطرزا در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 10:26 |

صدای تو موسیقی زندگیست

زمان بی تو بی مصرف است

زمین بی تو گلدان خالیست

دلم ماهی سرخ دریای قلب توست...

+ چنین بنواخت قلم توسطرزا در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 10:1 |

کسی نیست

بیا زندگی را بدزدیم ، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم.

بهترین چیز

رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است

+ چنین بنواخت قلم توسطرزا در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 10:0 |